فروغ شاعر مورد علاقه ی من و خیلی از افراد دیگر چه ایرانی و چه
خارجی است در اینجا متنی را براتون میذارم با عنوان
فروغ را از میان کلماتش که شعر
نیست بیشتر بشناسید
نیما برای من اغازی بود می دانید نیما شاعری بود که من برای اولین
بار در شعرش یک فضای فکری دیدم دیدم که با یک ادم طرف هستم
نه یک مشت احساسات سطحی وهدف های مبتذل روزانه سادگی
او
مرا شگفت زده می کرد به خصوص که درپشت این سادگی ناگهان با
تمام پیچیدگی ها و پرسش های تاریک زندگی برخورد می کردم در
سادگی او سادگی خودم را کشف کردم
شعر چیزیست که عامل ظرافت و زیبایی یکی از اجزا ان است ادمی
است که در شعر جریان دارد نه فقط ظرافت و زیبایی ان ادم شاعر
بودن یعنی انسان بودن بعضی ها را می شناسم که رفتار روزانه
شان هیچ
ریطی به شعرشان ندارد یعنی فقط وقتی شعر ی گویند شاعر
هستند بعد تمام می شود دومرتبه می شوند یک ادم حریص شکمو
تنگ فکر ظالم بدبخت حسود فقیر
من از ان ادم هایی نیستم که وقتی میبینم سر یک نفر به سنگ می
خورد و می شکند دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت من
تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمی فهمم می خواهم بگویم که
حتی بعد از خواندن اشعار نیما هم من شعر بد زیاد گفتم
می دانید من ادم ساده ای هستم یه خصوص وقتی می خواهم
حرف بزنم نیاز به این مسئله را بیشتر حس می کنم من هیچ وقت
اوزان عروضی را نخوانده ام انها را در شعر هایی که می خوانم پیدا
کرده ام بنابراین برای من حکم نبودند راه هایی بودند که دیگران رفته
بودند خیلی از خوش بختی هایم این است که نه زیاد خود را در ادبیات
کلاسیک سرزمین خودمان غرق کرده ام و نه خیلی زیاد مجذوب
ادبیات فرنگی شده ام برای من کلمات خیلی مهم هستند هر کلمه
روحیه ی خاص خودش را دارد
من وقتی می خواهمشعر بگویم دیگر به خودم که نمی توانم خیانت
کنم من جمله را به ساده ترین شکل که در مغزم ساخته می
شود به روی کاغذ می اورم و وزن مثل نخی است که از میان این
کلمات رد شده بی انکه دیده شود فقط ان ها را حفظ می کند و نمی
گذارد بیفتد به نظر من حالا دیگر دوره ی قربانی کردن مفاهیم به
خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است باید واقعی ترین و قابل
لمس ترین کلمات را انتخاب کرد حتی اگر شاعرانه باشند باید قالب را
در این کلمات ریخت نه کلمات را در قالب...
عیب کار من این است که هنوز همه ی انچه را که می خواهم بگویم
نمی توانم بگویم
من تنبل هستم خیلی تنبل همیشه از جنبه های مثبت وجود خودم
فرار می کنم و خودم را می سپارم دست جنبه های منفی ان به هر
حال این حالت ها نمی توانند در شعر ادم بی تاثیر باشند
اگر خواستید می تونید هر شعر فروغ رو که دوست داشتید بگید من
براتون میذارم
در اخر هم میگم که نظرتون راجب فروغ چیه؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی تا چند وقت دیگه منتظر یک سرگذشت واقعی یک نو جوان
باشید که با خوندنش متوجه می شید که همه ی بازیگر ها هم خوب
نیستن...
سال ها بود که روی یک صندلی نشسته بودم و به بوم سفید
رو به رویم نگاه می کردم اطرافم پر بود از کسانی که بی
حرکت به بوم هایشان نگاه می کردند
خسته شده بودم خسته از این همه نشتن و نگاه کردن به
سفیدی یک دست با خودم فکر کردم حتما دنیای دیگری هم
وجود دارد که بتوانم راحت باشم پیرمرد کهنسالی که به او
استاد می گفتند انگار افکارم را خوانده باشند پیش من امد و
گفت چرا به این سفیدی یک دست می نگری؟ این بوم سفید
چیست؟
هیچ چیز نگفتم فقط به او نگاه می کردم پاسخ سوالش را از
خودش می خواستم نگاهم را خواند او گفت این بوم سفید
روح و نفس پاگ توست و برای این به آن می نگری تا ارزش
خودت را بدانی و به گناه آلوده نشوی من گفتم اما من خسته
ام این برای اولین بار بود که سخن می گفتم
_این افکار تو را افرادی قبل از تو داشته اند و بعد از تو نیز
خواهند داشت اما اگر بروی می توانی سپید و پاک برگردی؟
پاسخ این سوال را نمی دانستم اما گفتم می توانم
استاد گفت انتخاب با خودت است همراه من بیا تا راه را به
نشان بدهم بلند شدم و به دنبال استاد حرکت کردم استاد
جلوی دری استاد و گفت این راه خروج و ورود به دنیاست
رویم را برگنداندم تا برای اخرین بار نگاهی به انجا بیاندازم
تمام کسانی که انجا بودند چشم از بوم ها برداشته بودند و
به من نگاه می کردند انگار انها با چشم هایشان مانع از رفتن
من می شدند همان لحظه استاد گفت چیزی با خودت نمی
بری؟
_چیزی ندارم که بخواهم ببرم
استاد رفت و بوم سفیدم را با یم قلم اورد گفت نشانی برای
بومت بگذار من قلم را گرفتم ودر حاشیه ی بوم اسمم را
نوشتم در را گشود و وارد دنیای جدیدی شدم حیرت زده شدم
دنیای جدید فقط سفید یک دست نبود پر از رنگ های مختلف
بود زیبا بود من محو زیبایی های دنیا شدم اینه ای را در
مقابل خود یافتم به اینه نگاه کردم صورتم می درخشید به
لباس های سفید و زیبایم و به صورت نورانیم نگاه کردم ...
مدت زیادی نگذشته بود که من غرق در زیبایی های دنیا شدم
اما بعد از مدتی از این دنیا هم خسته شدم و به دنیای قبلیم
بازگشتم وقتی که وارد شدم استاد امد وبا چشمان نگران
خود به من نگاه کرد گفت دخترم برگشتی؟
برای اولین بار بود که مرا دخترم صدا می زد اما من نتوانستم
جوابی بدهم نگاهم به اینه افتاد دیگر از درخشش صورتم و
لباس های سفیدم خبری نبود من تغییر کرده بودم خیلی به
اطرافم نگاه کردم همه بودند و با اندوه و غصه به من نگاه می
کردند از استاد پرسیدم پس بوم من کجاست؟ او گفت جای
ان بوم دیگر اینجا نبود _می خواهم ببینمش استاد مرا به
اتاقی برد که پر بود از بوم های سیاه من بوم خود را با نشانی
که برایش گذاشته بودم شناختم وای من چه کرده بودم
استاد پیر گریه اش گرفت من هم گریه کردم او گفت گفتم نرو
دنیا همین است پاک و بی گناه می روی اما بازگشتن به
همان صورت سخت است
_می خواهم جبران کنم
_ دیر است
_ خواهش می کنم التماس می کنم
_ باید سال ها به بوم سیاهت نگاه کنی و طلب امرزش کنی می توانی؟
با سر جواب دادم بله استاد برایم صندلی اورد و ان را روبروی
بومم گذاشت من نشتم او با غم و اندوه به من نگاه کرد اما
بعد از چند ثانیه او رفت
من محکوم شده بودم محکوم به
گناه هایم باید عذابمیکشیدم این حق من بود خودم بهتر از هر کس می دانستم
حالا فقط من ماندم و اتاق یک دست سیاه و یک بوم سیاه
روبه رویم بومی که من برای دوباره پاک شدنش تلاش می
کردم و زیر لب می گفتم
خدایا مرا ببخش به خاطر تمام گناه هایم
ان روز ها رفتند ان روز های برفی خاموش کز پشت شیشه
در اتاق گرم هر دم به بیرون خیره می گشتم
ان روز ها رفتند ان روز های جذبه و حیرت ان روز های خواب و
بیداری ان روز ها هر سایه رازی داشت
شعر فروغ تابان شعر
پایان
برداشتتون از این داستان چیه؟؟؟
دوستان گلم امروز یه خبر خوش دارم برای طرفدارای همیشگی ارسلان قاسمی نمی دونم می دونید یا اما یک وبلاگ جدید برای ارسلان یا بهتر بگم برای طرفدارای همیشگی ارسلان ساخته شده که ادرسشو می تونید تو قسمت لینک ها ببینید بهتون پیشنهاد می کنم که حتما به این وبلاگ هم سر بزنید راستی منم یکی از نویسنده های وبلاگم
منتظرتون هستم در وبلاگ
تا ابد همیشگی| Design By : Pichak |
تبلیغات 